خاطره ای از ستارخان:

خرید بک لینک
ستارخان در خاطراتش می گوید:
من هیچوقت گریه نکردم،
چون اگر گریه می کردم آذربایجان شکست می خورد
و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران شکست می خورد.
اما در زمان مشروطه یک بار گریستم.

و آن زمانی بود که 9 ماه در محاصره بودیم بدون آب و بدون غذا.
از قرارگاه آمدم بیرون، مادری را دیدم با کودکی در بغل، کودک از فرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و به دلیل ضعف شدید بوته را با خاک ریشه می خورد، با خودم گفتم الان مادر کودک مرا فحش می دهد و می گوید لعنت به ستارخان.

اما مادر، فرزند را در آغوش گرفت و گفت:
"اشکالی ندارد فرزندم، خاک می خوریم، اما خاک نمی دهیم."
آنجا بود که اشک از چشمانم سرازیر شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت 2:59 توسط مریم پوررسول درزی |
جغرافیا علمی برای زندگی (بابل)...

ما را در سایت جغرافیا علمی برای زندگی (بابل) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 216 تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 19:07

صفحه بندی